السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
616
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
زبانى و نامهربانى آن دو نفر است ، ابنخلدون آن را با تحريف و آشفتگى چنين روايت كرده است : « اسامة در برابر مردم ايستاد و خواستهى عمر را ديد كه تخلّف از اين لشكر كشى بود ، و باقىماندن با ابوبكر از روى مهربانى كه نكند گرفتارى برايش پيش آيد . و انصار به او گفتند : اگر از بازگشت ما خوددارى كرد ، شخصى سالمندتر از اسامه به فرماندهى ما برگزين . عمر تمام اينها را به ابوبكر رساند . آنگاه برخاست و نشست و گفت : فرمان رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم را ترك نمىكنم تا اين كه برخيزم و آن را اجرا كنم . » « 1 » ببينيد چگونه جملهى : « پس برخاست و نشست و گفت . . . » را به جاى « پس ابوبكر از جا پريد ؛ در حالى كه نشسته بود و ريش عمر را گرفت . . . » قرار داده است ! ! و چه بسيار است خيانت در امانت ! ! مانند اين مورد . . . ابوبكر گفت : مرا شيطانى است كه نزدم مىآيد . . . « 2 » دليلها و شواهد اينكه ابوبكر مهربانترين امّت به امّت است ! ! و علّت بروز اين رفتارهاى زشت از او اضافه بر سنگدلى طبيعى و جفاى باطنىاش شيطان اوست كه نزدش مىآيد و با دست زدن به او ديوانهاش مىكند و اين مطلبى است كه در برابر همگان در اوّلين خطبهاى كه ايراد كرد ، به آن اعتراف نمود . . . حافظ جلالالدّين سيوطى گويد : « ابنسعد از حسنبصرى نقل كرد كه گفت : هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد ، براى خطبه به پا خاست و گفت : امّا بعد ، من عهدهدار اين كار شدم در حالى كه از آن كراهت دارم ، به خداوند سوگند دوست داشتم يكى از شما مرا از آن كفايت كند ، اگر مرا تكليف كنيد كه مانند رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم دربارهى شما عمل كنم ، من آن را انجام نمىدهم ، رسولخدا بندهاى بود كه خداوند او را به وحى گرامى داشت و با آن او را عصمت بخشيد ، من فقط يك بشر هستم و از هيچ يك از شما بهتر نيستم ، پس مرا بپاييد ، اگر مرا ديديد كه به راست مىروم ، مرا تبعيّت كنيد و اگر ديديد كج رفتم ، راست كنيد ، و بدانيد كه من شيطانى دارم كه مرا فرا مىگيرد ،
--> ( 1 ) . تاريخ ابنخلدون 4 / 856 . ( 2 ) . ان لى شيطاناً يعترينى .